ختنه گل پسرم
عزیز مامان خیلی تصمیم سختی بود که ببرمت واسه ختنه اصلا دست و دلم راضی نبود ولی همه بهم میگفتند تا کوچیک ببرش کمتر هم درد را حس میکنه
بالاخره با فرزانه جون صحبت کردیم و قرار شد ببرمت پیش دکتر طلایی دقیقا 26 روز از تولد گذشته بود که رفتیم
قبل رفتن من همش گریه میکردم آخه طاقت دیدن گریه هات را ندارم ولی علی جان کلی دلداریم میداد با این که می دونستم اونم مثل من
وقتی رسیدیم بیمارستان با فرزانه جون تماس گرفتیم تا بیاد پیشمون شما را ازم گرفت خیلی شلوغ بود شاید 100تا نینی دیگه هم اونجا بودند ولی ما بازم به لطف فرزانه جون همون موقع رفتیم داخل
به فرزانه جون گفتم من میتونم باهاش بیام گفت اگه نمیترسی بیا ولی پاهام توان رفتن نداشت که با مامان مهشید رفتی
من و بابا بیرون منتظر بودیم بی اراده اشک میریختم نمی تونستم گریه هام را جلوی همه کنترل کنم به بابا میگفتم آیت الکرسی بخون خودم اصلا نمی تونستم انگار حفظ نبودم به 10دقیقه نکشید که امدی بیرون ومن سریع بغلت کردم چشمای باز بود و می درخشید عاشق چشمای براق قشنگتم ولی انگار ترس را توش میدیدم همون چشمای پر التماسی شده بود که موقعی هم که زردی داشتی بهم نگاه میکردی
فرزانه جون میگفت مبارک وتعجب از اینکه من گریه میکنم قرار شد تا 1 ساعت اونجا باشیم که مبدا خونریزی کنه
وای وقتی امدیم تو ماشین فکر کنم اولین جیشت را کردی عزیزم گریه های خیلی بدی میکردی اشک چشمات را برای اولین بار دیدم عزیزم الهی دیگه اشک چشات رانبینم
خلاصه لحضات بدی بود اون شب تا صبح بالاسرت بیدار بودم و مداوم چکت میکردم با هر ادرارو مدفوع گاز و پوشکت را عوض میکردم و هر 4 ساعت یکبار قطره استامینوفن بهت میدادم
با همه سختی هاش گذشت و روز هشتم حلقه افتاد البته تا 1 هفته بعد هم پوشک سایز بزرگ بستم
عزیزم دیگه شما یه شیر مرد کوچلو مسلمانی مبارکت باشه
خدا یا شکرت که این هم به خیر گذشت....


ختنه گل پسرم 
